تبليغاتX
 فقط به خاطر تو ...

من علاقه ي زيادي به رز مشكي دارم

يكي از دوستانم به من گفت چرا رز مشكي گفتم :

سرنوشت اين گل را چون سرگذشت خودم

مي دانم اين گل سياه نيست بلكه از شدت قرمزيست كه به سياهي گراييده قرمزي گل از چه بوده از عشقي كه در وجودش نهاده شده.

حالا رز ما آسمان بي كران عشقش خاموش

چون شب چون سياهي رنگش گشته و

 در فراق عشقش خاموش مانده ...

عشق زيادي من نيز نه آينده ام را روح و جسمم را سوزاند و خاكستر كرد حالا هر كس از كنار وجود سوخته ام مي گذرد ترس مرا فرا مي گيرد كه مبادا خاكسترم را بر باد دهد چون اين تنها خاطره اوست ...

 

چند تا عکس گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط بهنام ذاکر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

عشق یعنی مستی دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن  

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت

هر وقت بغض گلوتو گرفت خبرم کن

" قول نمیدم ارومت کنم ولی پا به پات گریه می کنم " هر وقت که می خواستی صدای کسی رو نشنوی

 قول نمیدم که باهات صحبت کنم ولی می تونم ساکت کنارت بشینم "

هر وقت خواستی فرار کنی قول نمیدم که جلوتو بگیرم " ولی پا به پات میدوم و هر وقت خواستی بری

 قول نمیدم که منتظرت بمونم ولی هر وقت اومدی یه شاخه گل روی قبرم بذار.

عشق کودکانه از این اصل پیروی می کند که : (( من دوست دارم چون دوستم دارند ))

عشق پخته و کامل از این اصل که : (( مرا دوست دارند چون دوستشان دارم ))

عشق نابالغ می گوید : (( من تو را دوست دارم چون به تو نیازمندم ))

عشق رشد یافته می گوید : (( من به تو نیازمندم چون دوستت دارم ))

 

عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته ، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...

زندگی را دوست دارم
نه در قفس
عشق را دوست دارم
نه در هوس
تو را دوست دارم
تا آخرین نفس .!!
دوستت دارم...

عشق کلمه ایست که بارها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.
عشق شروعی است از تمام پایان ها اما بی پایان است.
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از ان می تراود.
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.
عشق............
عشق ده عنصر است اما عنصر اخر ان تمام معنی را می سازد ولی معنی ان گفتنی نیست.

باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم
یاد ایام تو داشتن
می زند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فکر انکه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توی دشت ان نگاهت
گم شدن در خاطراتت

 

عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق ان است که صد دل به یک یار دهی

رازی که در عشق است در نیاز نیست
لذتی که در عشق است در هوس نیست
غمی که در عشق است در مرگ نیست
دلی که در عشق است در سینه نیست
اشکی که در عشق است در چشم نیست
امیدی که در عشق است در منتظران نیست
راز عشق لذتی دارد که غم دل داند و اشک منتظر.

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود


نسیم گفت:مرا بفرست تا موهایش را نوازش کنم...

باران گفت:مرا بفرست تا صورتش را بشورم و اشک هایش را پاک کنم...

ناگهان قلبم گفت:مرا بفرست تا دوستش بدارم و تو همه وجودم شدی



 


 

نوشته شده توسط بهنام ذاکر در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 2:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

هم قافیه بودن مرد با درد بی دلیل نیست.

 

 

هم قافیه بودن  زن با  غم بی دلیل نیست.

جـــملات زیـــبا  

 

۱. زنــدگــی مـثـل پـیانــو هســت دکـمه های سیــاه بــرای غـم و دکمه های سفـید برای شــادی اما زمانی  می توان آهنگ زیبایــی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی .

 

۲. همه میگن بایـد برای رسیـدن به عشقـت از تموم دنیا بگـذری تو که دنیای منـی چطـور از تو بگـذرم ؟

 

۳. از من پرسیـد منو بیشتر دوست داری یا زندگیِتو ؟ گفتم زندگـیمو، ناراحت شد و رفت آخـه نمیدونست که تمـوم زندگیمــه .

 

۴. وقتی با یک انگشت به طرف کسی اشاره میکنی و اون رو مسخره میکنی خوب نگاه کن سه تا انگشت دیگه به طرف خودته !!!

 

۵. زندگی رو دوست دارم نه در قفس ، بوسه رو دوست دارم نه از روی هوس ، تو رو دوست دارم تا اخرین نفس

 

۶. یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی.... یک روز طول می کشه تا عاشق بشی.... ولی یک عمر طول می کشه تا یکی رو فراموش کنی....

 

۷. میدونی قشنگترین گله دنیا چه شکلیه ؟ نمیدونی ؟ پس برو به خودت تو آینه نگاه کن .

 

۸. زندگی سه چیز بیش نیست...     اولی : به اجبار به دنیا اومدن        دومی : با غــم زیستــن

 سومی : با آرزو مــردن

 

۹. لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدم خوشبختی همان لحظات بود .

 

۱۰. عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست... عشق اینست که من چترم را روی دلدارم بگیرم و او نبیند و هرگز نداند که چرا زیر باران خیس نشد .

 

قلب ...

من از خـدا يـه گل خواسـتــم،اون بـه مـن يـه بـاغ داد من از خدا يه درخت خواستم،اون به من يه
جنگل داد من از خـدا يـه دوسـت خواسـتم،اون به من تو رو داد

                                                    

 

 


 

نوشته شده توسط بهنام ذاکر در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 1:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

من حتی نمی دانم که چشمانش میشی است یا آبی رنگ

شاید هم پر رنگ تر از این حرفها باشد

من نمی دانم که حتی او چه میخواند

چند سال دلرد

از کجاست و چه اعتقادی  دارد

نمی دانم که حتی او مرا دوست می دارد یا نه

من اما این خوب میدانم

که من او را دوست دارم  

the only survivor of a shipwerck was washed up on a small  uninhabited .

he prayed feverishly for god to resuce him and every day he scanned the horizon for help

but none seemed forthcoming

exhausted he eventually managed to build a little hut out of driftwood to protect him from the element  and to store his few possessions.

but one day after scavenging for food  he arrived home to find his little hut in flames

the smoke rolling up the sky .

the worst had happend :everything was lost

he was stunned with grief and anger

(God  how could u do this to me )

he cried

early the next day  how ever he was awakened by the sound of a ship that was approaching the island

it had come to rescue him "how did you know i was here

asked the weary man of his rescuers

we saw your smoke singal

they replied

remember next time your little hut is burning to the ground  it just may be a smoke signal that  summons grace of  God

هيچ نمي گويم :

 فقط

د

و

س

ت

ت

د

ا

ر

م

همين

ای آسمان , به ســــــــوز دل مــن گواه باش
کز دست  غـــــــــــم به کوه
و بیابان گریختم
داری خبر  که شب همــه
شب دور ازآّن نگاه
مانندشمع  ســـــو
ختم و اشــــــــــک ریختم

عشـــق كه بسته شــــــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

 

جلســـــــه ي محاكمه ي عشــــــق بود...

و قاضي عقل

وعشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فــــراموشي

قلــــــب تقاضاي عفـــــو و بخشش عشـــق را داشت

 

ولي همه با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري ازعشق

: آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اورا داشتي؟

: اي گــوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟

: وشما پــــاها كه هميشه آماده ي رفتــــن به سويـــــش بوديد؟

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟؟؟؟؟؟

همه اعضا روي برگرداندند وبه نشانه ي اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقـل و قلـــــب در اين جلسه ماندند

عقل گفت : ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيّرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزارده

چرا هنوزاز او حمايت مي كني؟

قلب ناليد : كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

وتنها تــــــــكه گوشتي هستم

كه هر ثانيه كار ثانيه ي قبل را تكرار مي كند

و فقط با عشق مي توانم يك قلب واقعي باشم

پس من هميشه ازاو حمايت خواهم كرد

حتي اگر نابود شوم

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

عشق نمی پرسه تو کی هستی ؟ عشق فقط میگه : تو مال منی

عشق نمی پرسه اهل کجایی ؟ فقط میگه : توی قلب من زندگی می کنی

عشق نمی پرسه چه کار می کنی ؟ فقط میگه : باعث میشی قلب من به ضربان بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟ فقط میگه :همیشه با منی

عشق نمی پرسه دوستم داری ؟ فقط میگه :

 


 

نوشته شده توسط بهنام ذاکر در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ز شمع 3 چيز ياد گرفتم:

ايستاده بميرم...بي صدا بميرم...پاي دوست بميرم

دلم برايت تنگ مي شود 

 نه هرشب نه هر روز

بلکه هر لحظه .

 اين را عقربه هاي ساعت نيز مي دانند .

خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند .

 اگر روزي تو را ننويسم , دل آبي خودکارم برايت تنگ ميشود

 

اگر روزي من مُردم و تو مرا دوست داشتي هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي بر روي قبرم

 بگذار تا هميشه آن گل سرخي را که به تو داده بودم به خاطر بياورم... ولي اگر تو مُردي من

فقط يکبار بر مزارت مي آيم و آن دسته گل سفيد مريم را که با خون خود سرخ خواهم کرد را

 برايت هديه مي کنم و عاشقانه در کنارت جان مي سپارم 

 

چقدرسخته توچشماي کسي که تمام عشقت رو دزديده و بجاش يه زخم هميشگي روبه قلبت

 هديه داده زل بزني وبه جاي اينکه لبريزازکينه ونفرت بشي حس کني هنوزهم دوستش داري

 

شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيست.

 اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود.

 با خودم عهد بستم بار ديگر که تو را ديدم... بگويم از تو دلگيرم,

 ولي باز تو را ديدم وگفتم :

                                                     بي تو ميميرم


 

نوشته شده توسط بهنام ذاکر در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 3:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting